تغییر مسیــــر!
تا چند لحظه ی دیگر مرورگر شما به آدرس جدید پیدای پنهان هدایت خواهد شد.
اگر چنین نشد اینجا رو کلیک کنید!
تا چند لحظه ی دیگر مرورگر شما به آدرس جدید پیدای پنهان هدایت خواهد شد.
اگر چنین نشد اینجا رو کلیک کنید!
دستامو اونچنان تو شبكه هاي مشكي و سياهش گره زدم تا شايد خودمو ميون اون ها گم كنم. نمي دونم يه چيزي بهم مي گفت اينجوري به چشم ميام. با خودم گفتم شايد سياهي دلِ من تو سياهي حلقه هاي اين فلزها ديده نشه. شايد منم ببينم. شايد اين اولِ سحري، منم تو اين مكانِِ مقدس مي ديدم. مطمئن بودم كه هر روز از همين جا رد مي شه. پا رو همين خاك مي ذاره. روزش رو با گريه كنار ِهمين قبرهاي غريب شروع مي كنه و وقتي بي حال اشك مي شه ومي خواد برگرده٬ مثلِ مادرش كه دست به ديوارمي گرفت٬ پنجه توهمين شبكه هامي اندازه. مفاتيحيم رو باز كردم تا مثلِ هرسحردعاي عهدم رو بخونم كه هم ناله شدنِ زمين وزمان بهم فهموند كه مهمون هر روز از راه رسيده:
اميرِبي قرينه كي مي يايي
سحرخيزِمدينه كي مي يايي
عزيزُم مادرت چشم انتظارِ
شفاي زخم سينه كي مي يايي
***
به زورازشبكه هاي بقيع جدام كرده بودنم. خيس ِاشك يه گوشه نشسته بودم كه ديدم يكي داره تكونم ميده. با همون يه ذره دعا و قرآني كه خوندم ٬مي تونستم منظورش رو بفهمم. حرفي كه اين روزها خيلي شنيدم:«...متوسل شدن به غيرخدا شرك است واز مسلمان دور...» .
این که دست بكشي و خاك حرم امامي رو تبرك چشمات كني وضريحش رو ببوسي٬ به ادب دست به سينه بذاري و خم بشي وسلام بدي٬ مفاتيح باز كني اون روشفيع خودت به درگاه الهي كني و...شرك بوده وما نمي دونستيم. قرآنم رو از جيبم درآوردم ودادم دستش. به احترام قرآنُ رو سر گذاشت وجلدش رو بوسيد. ازجام بلند شدم و گفتم:"اونقدر حرفاتون عجيب كه خودتون هم بهش عمل نمي كنيد."
***
توهتل نشسته بودم وداشتم تلويزيون نگاه مي كردم. تازه چندين روز از فوت ملك فهد گذشته بود و حالا تمام قبايل عرب براي بيعت با ملك عبدالله اومده بودند. رئيس هر قبيله به نمايندگي قومش دست و عباي اون رو مي بوسيد و مي رفت. ديگه فهميده بودم كه بايد به اين علماي دم ِحرمي چي جواب بدم. فرقش اين بود كه حرف من به جايي نمي رسيد ولي اونهامي تونستند برا خودشون اجتهاد كنند و حكم صادركنند. اول دليل عقلي آوردند و بهمون گفتند مشرك و تكفيرمون كردند. بعد ديدند چون حرف تو گوشمون نمي ره٬ اقدام انقلابي كردند و مظاهرشرك ورو از بين بردند. حالا ديگه اجازه نمي دند حتي دست به خرابه هابگيريم و گريه كنيم. اون روز فقط دسشون به بقيع رسيد ولي امروز...
***
76سال گذشت وتقريباً همه ي ما، 8شوال٬ سالروز تخريب حرم ائمه ي بقيع رو فراموش كرديم. نمي دونم وظيمون چيه؟ فقط مي دونم اين آخريش نيست و فقط مي دونم ماها هميشه اينقدرمظلوم نمي مونيم. مي دونم كه اگه خونه مادرشُ توبقيع وپدرش تو سامرا خراب شده آروم نمي شينه. يه روزي خودش دوباره همه رو زيباتر مي سازه.اينكه امروزازماچه انتظاري داره رونمي دونم! فقط بدونيدسكوت ما مجوزي براي كسايي كه منتظر خواب شيعه هستند. خدا نكنه غفلت ما موجب بشه كه سامرا مثل بقيع فقط صفحه اي از تقويممون رو پر كنه.
ديروزبقيع، امروز سامرا و فردا...فردا...فردا...ديگه فرج!
سر سفره ي سحريت كه مي نشستم، درد دلم به صاحب نعمت آن بود كه واسطه ي رحمتت را برسان... !
مني كه عهدِ نبسته با مولايم را به گناهم ضميمه كرده بودم، اين روزها نماز صبحم را به دعاي عهدت ضميمه مي كردم... .
مني كه هر روز گناهم دل مولايم را مي شكست، اين روزها سعي می كردم كاري نكنم كه با عصيانم شيريني روزه ي مولايم را تلخ كنم... .
وقتي در نمازم «اللهم غير سوء حالنا بحسن حالك» را مي گفتم، تو را صدا مي زدم؛ تا بيايي و حال خراب مرا دگرگون كني... .
در ورق ورق ختم قرآنم دعا كردم كه خداي من كلامت را نمي فهمم، معلم قرآنت را برسان... .
دعاي سفره ي افطارم اين بود كه خداي من، آرزو كرده ام يك شب روزه ام را بر سر خوان مولايم باز كنم... .
هر نيمه ي شب در حرم رضوي خواستم كه امام رضايم براي فرج امام زمانم دعا كند... .
و امروز كه در پس پرده ي ماه رمضان ديگري هستيم اميد مان اينست كه مولاي پر اميدمان از پس پرده ي غيبت در آيد تا رمضان ديگر او باشد كه برايمان سخن مي گويد، او باشد كه شب نيمه ي رمضان عيديمان مي دهد، او باشد كه شب قدر قرآن بر سرمان گذارد... .
خدايا ...
خدايا...
كاري كن كه نماز عيد فطر بر همه ي ما واجب شود۱...
گم كرده راه
در تنگۀ غروب
از پا درآمديم
از دست داده همرهي كاروان صبح!
شب همچو كوه بر سر ما ريخت
آواري از سياهي اندوه
ما سر به زير بال كشيديم
تاكي، كجا، دوباره برآيد نشان صبح
گهگاه، آه، انگار
چشم ستارهاي
از دوردستها
پيغام ميفرستاد
خواهيد اگر ز مسلخ شب جان بدر بريد
خواهيد اگر دوباره به خورشيد بنگريد
از خواب بگذريد
از خواب بگذريد
اي عاشقان صبح!
هر چند عمر شوم تو اي نابكار شب
بر ما گذشت تلختر از صد هزار شب
من، با يقين روشن،
بيدار، پايدار
تا بانگ احتضار تو هستم در انتظار
آغوش باز كرده سوي آسمان صبح.
هیچ وقت ابوبکر و عمر حضور پیغمبر نرسیدند مگر آنکه آن حضرت با خشوع سوره قدر را برای آنها قرائت می فرمود. عاقبت روزی ایشان گفتند: ای رسول خدا جهت چیست که این قدر سوره قدر را برای ما قرائت می کنید؟ پیامبر فرمود: به خاطر کسی که با چشم دیدم و حفظ کردم و جای دادم در قلب خود. و اشاره به حضرت علی (ع) فرمود.
و بار دیگر پیامبر در جواب آنها گفت برای چیزی که علی(ع) بعد از من مشاهده می نماید. سوال کردند: ای رسول خدا شما و علی چه چیز می بینید؟ پیامبر آیه «تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر» را با انگشت مبارک روی زمین نوشت. سپس به آنها فرمود: آیا بعد از قول خداوند که می گوید «من کل امر» چیزی باقی می ماند که نازل نکند؟
گفتند: خیر یا رسول الله.
فرمود: آیا می دانید در شب قدر همه چیز را به چه شخصی نازل می کنند؟
گفتند: بر شما نازل می کنند ای رسول گرامی.
فرمود: آیا بعد از من شب قدر وجود دارد؟
گفتند: بلی.
فرمود: می دانید فرشتگان در شب قدر بر چه شخصی نازل می شوند و امور هر چیز را فرود می آورند؟
گفتند: نمی دانیم.
در آن وقت پیغمبر اکرم سر علی(ع) را در بغل گرفت و فرمود: بدانید بر این علی فرشتگان و روح هر چیز را بعد از من در شب قدر نازل می کنند.
چون بعد از پیغمبر شب قدر فرا می رسید چنان خوف و ترسی برآنها غالب می شد که تصور آن نمی توان کرد. به خاطر آنکه مبادا امر و دستوری از پروردگار برای کیفر و نابودی ایشان برسد و آنها به خوبی شب قدر را می شناختند۱.
شب قدر، سوره قدر و علی (ع) سه رشته از یک طنابند که به هم تابیده شده اند. بوده اند و هستند و خواهند بود. با همند و شبیه هم. هر سه پر رنگ و با عظمت. در هر سه شب منسوب به شب قدر علی (ع) پر رنگ ترین نقش را در بین همه ی شخصیت های اسلامی ایفا می کند. دشمنان علی(ع) در شب قدر بی اختیار ترس عظیمی در دل احساس می کنند. گویی شب قدر مال علی (ع) است و اگر نبود شب قدری هم نبود.
بیاییم در شب قدر برای مظلومیت مولایمان به سوگ بنشینیم و برای فرزند با عظمتش درود و تهیت بفرستیم. که چه بسیار سفارش شده در این شب به مداومت بر دعای فرج و سلامتی مولایمان صاحب الزمان. باشد که بتوانیم قطره ای قدر شناسی در برابر اقیانوس الطاف ایشان داشته باشیم.
التماس دعا.
۱- الکافی ج1 ص249 .